23 11 2011  |  موضوع: متن سخنرانی  |  محل انتشار: سایت روزآنلاین  |  نسخه چاپ  

خاورمیانه در مسیر گذر: سکولاریسم کمتر! = دموکراسی بیشتر؟


• شماری از کشورهای عرب در مسیر گذر از حکومت های خودکامه سکولار به سمت نوعی دموکراسی مردم پسند قرار گرفته اند. این روند می تواند به دموکراسی بیشتر بیانجامد هرگاه گروه های اجتماعی حاکم با درک بهتر، با بردباری بیشتر، و با سعی فعال تر برای تطبیق خود با شرایط تازه مواجه شوند. از غرب، به خصوص اسرائیل هم انتظار این است که به همین منوال عمل کنند.


وزش بادهای تند در سراسر خاورمیانه عربی امیدها و خوش بینی های تازه به منطقه ما به ارمغان آورده است. تمام منطقه ما، از خاورمیانه گرفته تا شمال افریقا دومین چرخش تاریخی بزرگ خود بعد از جنگ جهانی دوم را پشت سر می گذارد.
برخی نظریه پردازان، و به طور مشخص محافظه کاران نو، و نیز رهبر جمهوری اسلامی ایران، آیت الله خامنه ای، دوست دارند آن را به نوعی پدیده ی انفجاری تعبیر کنند که از مقابله میان اسلام و غرب ناشی شده است. حالیکه دیگران، به شمول من، طور دیگری فکر می کنند. مقاله حاضر چالشی است علیه تمام تعابیر مقابله جویانه از روند جاری تغییر در خاورمیانه.
قصد مقاله این است که مهم ترین پی آمدهای ناشی از روند تحول جاری در حیات داخلی و سیاست خارجی کشورهای دست خوش تغییر را شناسایی و خصلت نگاری کند. از جمله پی آمد این تحول بر روند دموکراسی و نیز بر چگونگی احیای روند صلح خاورمیانه.

این یعنی دموکراسی سازی اما در نهایت
اسلام سیاسی جزء ذاتی روند سیاسی شدن گروه های بزرگی از شهروندان است روند پیوستن آنان به مدرنیته به تاخیر افتاده است. اسلام سیاسی در عمل بخشی از مسیر ملت سازی در منطقه ماست و آن را نمی توان دور زد. با کاربرد زور می توان راه را بر اسلام سیاسی بست و یا آن را به تاخیر انداخت؛ اما این کار راه را بر روند دموکراتیزاسیون نیز می بندد و آن را به تاخیر می اندازد و شهروندان عادی را از سیاسی شدن دور نگاه می دارد. هرچه این راه بندان سخت تر باشد ظرفیت رشد اسلام سیاسی بیشتر خواهد شد.
اگر معنای شهروند شدن چیزی نیست جز سیاسی شدن رعایا، به معنای برخوردار شدن آنان از حقوق سیاسی، آنگاه باید مطمئن بود که اسلام سیاسی را، بدون محدودیت شدید حقوق و آزادی های سیاسی، نمی توان از ذهن شهروندان به دور نگاهداشته شود.
تا زمانی که اسلام عنصر اصلی و مسلط در ساختار ذهنی "نوشهروندان" باقی بماند این بسیار ساده اندیشانه خواهد بود هرگاه که انتظار داشته باشیم این نوشهروندان آموزه های اسلامی را راهنمای عمل سیاسی و رفتار سیاسی خود،از جمله در گزینش الگوهای راه دهی خود قرار ندهند.
کسانی در غرب که انتظار دارند دموکراسی در خاورمیانه می تواند در یک محیط کاملا سکولار پیاده شود، از نگاه من عملا استفاده از زور علیه اکثریت شهروندان را، به قیمت دست شویی از دموکراسی، توصیه می کنند.
بعد از جنگ اول جهانی ایران و کشورهای مثل ترکیه راه مدرنیزاسیون سریع را بر گزیدند. آنها ارتش را به اهرم اجرای این استراتژی قرار دادند. اما این استراتژی به شکافی عظیم در جامعه دامن زد. یک لایه نازک در میان اقشار بالایی "مدرن" شدند. و بقیه، که عمدتا جامعه مذهبی را تشکیل میدادند، در اعماق در اعصار پیشامدرن درماندند. جامعه به دو پاره ی بیگانه از هم تقسمی شد. شهروندان از هم فاصله گرفتند. نه فقط به لحاظ فرهنگی و نظامات ارزشی، بلکه هم چنین از لحاظ دسترسی به منابع ثروت و قدرت.
انقلاب 1979 در ایران به غلبه اسلام افراطی در ایران منجر شد. علت این امر، علیرغم ادعای اشتباه آلود خیلی ها، در اصل خصوصیات آیت الله خمینی نبود. علت این اتفاق آن بود که اکثریت بزرگ توده های محروم، که عمدتا از لایه های فقیر تر جامعه برخاسته بودند، می خواستند که چنین شود.
به علت استبداد حاکم و شدت عمل ساواک، پلیس مخفی شاه، شهروندان عادی، که احساس می کردند سرکوب شده و نادیده گرفته شده اند، مساجد را تنها مکانی یافتند که می توانستند در آن گرد هم آیند و در آن فضاهویت خود، به مثابه شهروند سیاسی را تعریف نمایند. هرچند درجه این اسلام گرایی بستگی به شدت دیکتاتوری داشته است، معذلک اشتباه است هرگاه تصور شود که اسلام رادیکال فقط محصول شدت دیکتاتوری است.
اسلام رادیکال همیشه در جوامع اسلامی همواره در میان اقشار پیشامدرن وجود داشته است. دیکتاتوری های سکولار به آنها کمک کرده است که از اسلام میانه رو و سایر گرایش های دموکراتیک پیشی گیرند.
به محض آن که اولین ترک خوردگی ها در آن رژیم بیرحم پدیدار شد میلیون ها شهروند با شعارهای ضد مدرن، ضد غربی و اسلام گرایانه، به خیابان ها ریختند و پیروزی "انقلاب اسلامی" را رقم زدند. ایدئولوژی اسلامی در حکومت به اجرا گذاشته شد و قطع پیوندها با غرب پی آمد گریز ناپذیرِ به تاخیر افتادن، و جلوگیری کردن از، شکل گیری شخصیت سیاسی شهروندان شد.
سی سال بعد، از پی انتخابات مشاجره آلود ریاست جمهوری، جمعیت جوان باز به خیابان ها ریختند. منتها این بار با شعار "رای من کو؟"، با خواست "دموکراسی بیشتر". منتها این تظاهرات همه لایه های مدرن سکولار و اسلام گرایان میانه رو را در بر می گرفت. این تظاهرات، که جنبش سبز نام گرفت و قدرتمندترین و گسترده ترین جنبش اجتماعی ایران پس از انقلاب را رقم زد، در مقایسه با جنبش هایی که به انقلاب 79 منجر شد، خیلی کمتر مذهبی و بیشتر سکولار و بیشتر مدرن و بدون حس نفرت یا خصومت با غرب بود. این تحول نشانه آنست که اشتیاق اجتماعی برای تاسیس یک حکومت مذهبی پا به پای پیشرفت اجتماعی و فرهنگی کم رنگ تر و کم رنگ تر شده است. بنیادگرایان اسلامی به میزان گسترده حمایت اجتماعی خود را در ایران از دست داده است. این روزها آنها به سختی می توانند حتی 10 در صد آراء عمومی را درو کنند. 33 سلا قبل وقتی انقلاب شد فقط 48 درصد مردم با سواد بودند. این رقم حالا 90 درصد شده است. تعداد دانشجویان دانشگاه ها 10 برابر شده و دو سوم آنها هم زن هستند. نرخ شهرنشینی از 47.5 درصد به 72 درصد رسیده که نیمی از آنان مقیم کلان شهرها هستند. شماره تلفن های همراه فعال 54 میلیون و شمار اشتراکات اینترنتی اکنون 8.2 میلیون است. این درجه از پیشرفت اجتماعی، به خصوص در عرصه آموزش و شهری شدن، به شکل گیری برداشت تازه ای از هویت منجر شده؛ هویتی که فاصله خود را از اسلام رادیکال بسود مدرنیته، و به طور مشخص بسود اسلام متسامح یا معتدل، بیشتر کرده است.
سیر طولانی انقلاب اسلامی 1979، به سمت جنبش سبز در 2009، نشانه آنست که اسلام رادیکال در طول زمان قادر به حفظ وزن خود نیست. سرعت از دست دادن وزن از یک طرف به سرعت پیشرفت اجتماعی و از سوی دیگر به مناسبات میان اسلام گرایان معتدل و مدرن و بخش های سکولار جامعه بستگی دارد.
هم بهار عربی و هم انقلاب اسلامی 79 نشان می دهد که در دوره ی گذر از استبدادهای سکولار خودکامه به سوی نظامات دموکراتیک احتمال شکل گیری نوعی نسبت معکوس میان سکولاریزاسیون و دموکراتیزاسیون بسیار بالاست. اگر عنصر مرکزی در بهار عربی تعیین حکومت از طریق صندوق رای باشد، آنگاه قاعدتا ما شاهد پیشرفت اسلام گرایی به بهای عقب نشینی سکولاریسم خواهیم بود. از این روی اگر نگرانی اصلی شما دور نگاه داشتن مذهب از حکومت و جلوگیری از حضور آن در عرصه عمومی باشد، آنگاه باید به نوعی حق رای شهروندان را چنان محدود، و نیز ساختار رژیم سیاسی از یک نظام انتخاباتی نرمال قطعا دور کنید تا راه پیروزی انتخاباتی اسلام گرایان سد شود. البته این محدودیت و اعوجاج برای همیشه پایدار نخواهد ماند. نمونه ایران نشان می دهد که این گونه ارتباط میان حضور مذهب در ساختار ذهنی شهروندان با حضور مذهب در ساختار قدرت سیاسی به تدریج با گذر از اسلام رادیکال به سوی اسلام مدرن تضعیف و کمرنگ می شود. چنین پدیده ای مختص دوره ی گذار از محیط ذهنی بسته ی ماقبل مدرن به یک محیط ذهنی باز و مدرن است. هرچه درجه شهری شدن بالاتر باشد، هرچه سطح تحصیلات عمومی بالاتر باشد، درجه بالاتری از جداییِ دموکراتیکِ دین از حکومت عملی است.
اسلام سیاسی نباید به مثابه یک دستگاه عقیدتی دیده شود که می تواند یک مدل نظام سیاسی پایدار، مطلوب و نهایی را برای همه کشورهای اسلامی عرضه کند عرضه کند. اسلام سیاسی پدیده ای گذراست. پا به پای بسط غیرقابل اجتناب شهری شدن و سطح تحصیلات اسلام سیاسی یا به قبول نظام انتخاباتی نرمال روی می آورد و یا به یک دیکتاتوری نظامی یا غیرنظامی عریان تبدیل می شود. هرچه ائتلاف نیروهای دموکراتیک گسترده تر و قدرت مندتر باشد، هرگاه این ائتلاف بتواند تمام گرایشات لیبرال و سوسیال دموکرات را با تمام اسلام گرایان متسامح و معتدل در برگیرد، آنگاه امکان گذر به یک نظام دموکراتیک عادی بیشتر و دوره گذار کوتاه تر خواهد بود.
نسیم تغییر، که اکنون خیلی ها آن را "بهار عربی" یا "بیداری عربی" می نامند، در حقیقت صدای مردم عادی سیاسی شده ایست که می خواهند شنیده شوند. این یک جنبش مردم عادی است و متوقف کردن آن ناممکن است. این ها مردمی هستند که می خواهند در حیات سیاسی شرکت کنند؛ حتی می خواهند قدرت سیاسی را شکل بدهند. این جنبش ماهیتا دموکراتیک است. از این زاویه فرقی میان مصر، سوریه، بحرین، تونس و یمن نیست. بهار عربی می تواند و شایسته است به "انتخابات آزاد" منتهی شود. راه خیلی هم سر راست نیست. این راه پیش رو خیلی پر دست انداز است. اما راه دیگری نیست. سیستم انتخاباتی "تازه" هرچه باشد در هر حال حکومتی که از درون این تحول برمی خیزد کمی کمتر مدرن اما کمی بیشتر مردم پسند خواهد بود. آن حکومت قطعا کمتر سکولار بوده و اسلام در سیاست، در حکومت، و در عرصه عمومی، قطعا حضور بیشتری خواهد داشت.
به سان انقلاب ایران، در هر انقلابی برنده و بازنده وجود دارد. علیرغم این حقیقت که حکومت های انتخابی بیشترین ظرفیت را در تولید رضایت و همبستگی اجتماعی دارند، معذلک این بسیار محتمل استکه اقشار سکولار حاکم از این تحولات در عمل متضرر شوند. این تنزل جایگاه معمولا تاثیری منفی بر روند سیاسی برجای خواهد گذاشت و تمایل به همکاری با اسلام گرایی معتدل را در میان آنان تضعیف کرده و مانع انزوای اسلام رادیکال نیز خواهد شد. به زبان دیگر اسلام گرایان افراطی معمولا فشار می آورند که اسلام گرایان معتدل حساب خود را از جریان های غیر مذهبی جدا و آنان را از مشارکت در حیات سیاسی محروم و حتی سرکوب کنند. هر جا که اسلام معتدل و اسلام افراطی علیه احزاب غیر مذهبی همدستی کرده اند نتیجه فاجعه به بار آورده است.

این یعنی صلح سازی، اما به معنای واقعی

روز 17 سپتامبر 1978، به دنبال 13 روز مذاکره میان رئیس جمهور مصر، انور سادات، و نخست وزیر اسرائیل، مناخیم بگین، قرارداد کمپ دیوید به امضاء رسید. با این همه درست 33 سال بعد، سالگرد آن رویداد تاریخی با حمله انبوهی از مردم خشمگین مصری به دیوار بتونی مقابل سفارت و خروج هیات دیپلمات های اسرائیلی از قاهره همراه شد. هیات اسرائیلی در عمان، پایتخت اردن، شریک دیگر قراردادهای کمپ دیوید، نیز با رفتار مشابه روبرو شد.
بهار عربی این حقیقت را که "قرار دادهای صلح کمپ دیوید" علیرغم ضمانت آن توسط ایالات متحده، و علیرغم همراهی دولت های امضاء کننده، نتوانست از همراهی توده های شهروندان کشورهای عربی برخوردار شود. انور سادات و جانشین او، حسنی مبارک، ضروری ندیدند که رضایت یا حمایت مردمی که بر آنها حکومت می کردند را پشت توافقات خود با طرف مقابل داشته باشند. آنها مردم را کاملا نادیده گرفتند. دلیل این ولنگاری آن بود که جنبش های ملی گرایانه ی در دوره های پس از جنگ دوم جهانی در خاورمیانه عمدتا بر حمایت اقشار میانی این جوامع متکی بودند. این جنبش ها قادر نبودند که لایه های تشکیل دهنده بدنه اصلی جامعه را با خود همراه کنند. رهبران مصر و اسرائیل قراردادهای کمپ دیوید را در حالی امضاء کردند که طرف اسرائیلی واقعا حمایت اکثریت شهروندان خود را حامی اقدامات خود داشت. اما طرف مصری از چنین سطحی از حمایت اجتماعی برخوردار نبود. و این در حالی بود که اقشار اصلی تشکیل دهنده بدنه جامعه مصری در مسیر بازیافت و باز تعریف هویت خود و آگاهی بر حقوق خود، از جمله حق رای، بودند. یعنی در آن روزها هیچ کس نمی توانست بدون توجه به نگاه و نظر شهروندان، به نام کشور مصر پای اسنادی که به سرنوشت مردم و کشور بازمی گردند، امضاء بگذارد و کارش به مقابله با مردمش نیانجامد. این بدان معنا بود که هرکس که می خواست به نام ملت مصر پای چنان اسنادی امضاء بگذارد می بایست اول به مردم کشور خود مراجعه کند و نظر آنان را دریافت کند.
رویداد موسوم به "کودتای 1953" در ایران و قراردادهای کمپ دیوید تاثیرات بسیار عمیق و سنگین بر ذهنیت ایرانیان و مصریان بر جای گذاشته اند. بدنه اصلی جامعه نه تنها هیچ نقشی در شکل گیری این دو رویداد نداشته اند، بلکه مشخصا در هر دو کشور مورد تحقیر قرار گرفته و نادیده گرفته شده و یا کلا سرکوب شده اند. تصمیم هایی که در 1953 در تهران و در 1978 در کمپ دیوید گرفته شد حتی روند هویت یابی ملیِ شهروندان را در هر دو کشور مسموم ساخت. این رویدادها حتی معنای "غرب" و "مدرنیته" را در ذهن مردمان هر دو کشور باز تعریف و معوج کرد.
هیچ شاهد قابل اتکائی وجود ندارد که رهبرانی که رویدادهای 1953 و 1978 را پدید آوردند واقعا منافع ملی کشور خود را زیر پا گذاشتند. با این همه تاریخ تائید می کند که آن رهبران نتوانستند حداقل حمایت یا رضایت ضرور را در میان اقشار اصلی مردم در کشور خود به دست آورند.
رهبرانی که ضروری نبینند و یا اصلا قادر نشوند لایه های اصلی مردم کشور خود را با تصمیمات تاریخی خود همراه کنند، لزوما به همان مردم در عمل اجازه می دهند که آنها را رهبرانی تصور کنند که منافع ملی را به پای منافع شخصی قربانی می کنند. حتی از این هم بدتر، آنها اجازه می دهند که، از نگاه مردمی که نادیده گرفته شدند، رهبرانی دیده شوند که به بیگانگان متکی هستند و به حرف قدرت های خارجی گوش می کنند. حتی از این هم بدتر، حامیان بین المللی این رهبران در نظر مردم به عنوان "دشمنان کشور" تصویر خواهند شد. با اطمینان باید گفت که هرگاه حمایت ایالات متحده که از دیکتاتورهای حاکم بر ایران و مصر این قدر سرسختانه نبود نفرت از غرب و امریکا هم تا این حد عمیق نمی شد.
افق های تازه ای به روی ملل عرب گشوده شده است. عنصر اصلی دوران تازه ای که شروع شده حضور و مشارکت شهروندان عادی در امور جاری کشور خویش است. هر کس به قدرت برسد، فرق نمی کند، قطعا باید گوش های باز داشته باشد و بتواند به حرف و خواست مردمش گوش کند. این یعنی، هیچ کس، هرچقدر باهوش یا قدرتمند، دیگر نخواهد توانست به نیابت از ملت پیمانی را امضاء کند که اعضای آن ملت را با خود همراه نکرده باشد. از این نظر بهار عربی یعنی آغاز نوع تازه ای از روند صلح. این یعنی هرکس که فرمان حکومت را در قاهره در دست بگیرد، قادر نیست قادر به راندن کشتی حکومت نخواهد شد، مگر آن که مردم عادی را روی عرشه با خود همراه کرده باشد. روند صلح سازی قطعا مقدمتا نیاز به اعتماد سازی خواهد داشت؛ اما این بار این روند اعتماد سازی باید اول بین حکومت و مردم پیش رود و پس آن گاه با دولت متخاصم.

***
بهار عربی، در عین حال، به معنای شروع دور تازه ای از روند صلح است. اما این بار صلح در معنای واقعی اش: صلح میان مردم و نه فقط میان حکمرانان. صدای "رای من کو"، که از پی انتخابات ریاست جمهوری در ایران شنیده شد، اکنون در سراسر منطقه شنیده می شود.
بهار عربی به معنای آنست که "حکومت آسان" دیگر امکان پذیر نیست. هر دو عرصه سیاست گذاری به مراتب از گذشته پیچیده تر و نامطمئن تر شده است، هم در سیاست خارجی هم در سیاست داخلی. هم از این روست که دعوتِ اقشار بالایی، صاحب امتیاز، مدرن و مسلط بر جوامع عربی به فهم عمیق تر، به بردباری بیشتر، و به تلاش بیشتر برای تطبیق خود با شرایط تازه به آن اقشار و به تمام کشور کمک می کند که این دوره پردست انداز گذار به دموکراسی را با دردهای کمتری پشت سر گذارند. بهار عربی از کشورهای غربی، که در منطقه فعالند، و بیش از همه از اسرائیل، نیز رفتاری مشابه را طلب می کند.
بهار عربی حکومت هایی متفاوت با حکومت های سرنگون شده را روی کار خواهد آورد. متفاوت نه تنها به لحاظ ترکیب، بلکه به لحاظ رفتار با مردم. روزگار روزهایی که صدای مردم خاورمیانه در تصمیم گیری های اساسی ناشنیده می ماند قطعا سرآمده است.

توضیح
این نوشته در اصل مبنای سخنرانی من در دانشگاه آنکارا و به زبان انگلیسی و برای مخاطب انگلیسی/ترکی، به تاریخ 23 سپتامبر 2011، بود. در این جا مخاطبم کسانی هستند که از بیرون به ایران نگاه می کنند. قصد مقاله کمک به خواننده ایرانی نیست که صحنه سیاست را درست تر ببیند. قصد مطلب این است که به اقشار مدرن در کشورهای عربی توصیه کند که از انقلاب ایران درس بگیرید. شکی نیست که شما از این انقلابات زیان خواهید دید. چنان که ما دیده ایم. اما اگر با شکیبایی با اسلام گرایان معتدل همکاری کنید ممکن است پس از چندی احتمالا بتوانید به مشارکتی در حد شمار خود در حیات سیاسی دست یابید. اما هرگاه مقابله کنید و ترس راهنمای عمل شما شود حاصل آن فقط به سود اسلام گرایی رادیکال خواهد شد. مقاله همین پیام را هم برای جناح های راست گرای افراطی در غرب و اسرائیل دارد.



Middle East In Transition:
A Trade off Between Democracy and Secularism
The transition period requires more understanding, patience and accommodation from the ruling classes. The same capacity is expected from the West, including Israel.



A gusty wind is blowing through the Middle East, bringing with it fresh hope and trust into our homeland. The whole region, from Middle East to North Africa, is passing through its second major turning point since World War II.
Some theorists, particularly Neo-Conservatives, and also the Supreme Leader of Iran, Ayatollah Khamenei, like to interpret such eruptive phenomenon as a ‘clash between Islam and the West’, whilst others, including myself, think otherwise.This article attempts to challenge such confrontational interpretations.
The purpose of the article is to characterise the major impacts of current political changes taking place both in the domestic and the foreign affairs upon the nations in transition. It concludes the advent of democracy and reinvention of Middle East Peace Process are the ultimate outcomes of the current course of events.

I. It means democratisation

Political Islam is an intrinsic product of the politicisation of individuals during their belated, but hasty transition to modernity. It is an inevitable part of the nation-building process and cannot be skipped. The only way to avoid political Islam is through the use of force to block or, at least, postpone the process of democratisation, in order to keep ordinary citizens away from the political sphere of life. The tougher this blockade, the stronger the potential for the growth of radical Islam would be.
If a citizen is nothing but a politicised subject who possesses rights, then political Islam cannot be differentiated and excluded from the citizens’ mind set, without actively eliminating their democratic entitlement of freedom.
As long as Islam remains the main, or dominant, component of the newly emerged citizens’ conscience, it will be naive to expect their political behaviour, or their voting pattern, to remain unaffected by the teachings of Islam. Those in the West who sincerely believe that democracy can be achieved through a purely secular environment in the Middle East, in my opinion, are actually condoning the use of force against a majority, at the expense of democracy.
After the First World War, Iran and countries such as, Turkey, opted for rapid modernisation through the use of force and leverage of the army. This resulted in a huge gap in society, with a dominating, thin ‘modern layer’ at the top and the rest of society, mostly made up of the deeply religious community, at the bottom, dividing the population into two alienated parts. Citizens became distant, not only in terms of culture and value systems, but also in terms of access to wealth and power.
In 1979, a revolution in Iran resulted in the domination of extreme Islam. This was not just the doing of one central character, Ayatollah Khomeini, as many mistakenly claim. It happened because the vast majority of deprived citizens, and mainly in the poorer sections of the society, were willing to make it happen. Due to the dictatorial regime in place and the SAVAK’s harsh tactics, ordinary citizens, who felt ignored and repressed, used to find the mosques the only places that they could get to gather to redefine their own identity as a politicised subject. Though the degree of such Islamism, depended on the tightness of secular dictatorship, nevertheless it is wrong if you see the radical Islam as a pure product of dictatorship. radical Islam use to exist within the premodern layers of Muslim World. Secular dictatorship assists them to overtake moderate Islam and all other democratic voices.
As the first symptom of cracks within the brutal regime came up to the surface, millions of citizens flooded the streets chanting anti-modern and anti-western and pro-Islam ideological slogans, which ultimately led to the Iranian Revolution of 1979. The ensuing Islamist ideology implemented in the government, and the cutting of ties with the West was an inevitable outcome of postponement of admission the newly emerged citizens into political life by use of force.
Thirty years on, following a disputable presidential election in Iran, the young population poured into the streets of major cities chanting ‘where is my vote? and asking for more democracy, embracing the secular modern and the moderate Islamic parts of the community. The Green Movement, the most powerful and broad based opposition movement in Iran. In comparison to the revolutionary movement of the late 70s, it is less religious, more secular, and more modern, without hatred or hostility towards the West. This signifies that the social desire for a religious government has diminished in accordance with social and cultural developments. Islamic fundamentalists have lost their huge social support. Nowadays, they are hardly able to harvest more than 10 percent of votes.
over 33 years the literacy rates in Iran have increased from 48% to 90%, with the number of university students rising by 10 folds, two thirds of them being females. Urbanisation rates increased from 47.5% to 72%, with half of it concentrated in 6 metropolises. There are 52 million active mobile telephones in the country and 8.2 million Internet users. This social progress, particularly the prevalence of public education and urbanisation, has resulted in the development of a new identity, which distance them from radical Islam in favour of modernity, including tolerant or moderate Islam.
The long journey of Iranians from Islamic Revolution of 1979 towards the Green Movement of 2009 indicates that radical Islam is not able to save its strength over the time. The speed of loosing weight depends on the speed of social progress, on one hand, and the relation between modern secular and moderate Islamic parties.
Both Arab Spring and the Islamic Revolution of Iran indicate it is highly likely that a sort of trade-off between secularisation and democratisation may take place during transition period.
If the core element of Arab Spring is to assign the government by the ballot box, then an advent of Islamism in expense of secularism should be expected. If your main concern is to keep religion away from politics and public sphere, then the voting power of your citizens and your political system are subjected to sort of restrictions, a digression, or distortion, from “normal democracy”. Of course such a trade-off does not remain forever. Iran’s case shows such connection between state and religion in the mind set of the citizens is a diminishing trend. It is a characteristic of the transition period from a closed pre-modern environment to an open modern one. The higher the level of urbanisation, and the higher the level of education, the more applicable a wider ‘separation of state and religion’ by democratic means.
Politicised Islam should not be seen as a set of ideas that offer the ideal or ultimate form of governance for the Muslim World. It is just a transitive phenomenon. As the unavoidable process of urbanisation and public education gets momentum, it either transforms into a ‘normal electoral democracy’ or be converted into a military, or civil, naked oppressive dictatorship. The stronger and broader a coalition of democratic forces, consisting of liberal and social democracy, and moderate and tolerant Islam, the sooner ‘normal electoral democracy’ will arrive.
The wind of change, that is called the Arab Spring or Arab Awakening, is the voice of ordinary politicised people, who want to be heard. It has become an unstoppable grassroots movement which aims to take part in, and ever more, to shape political power. This movement is democratic in nature. There is of course differences between Egypt, Syria, Bahrain, Tunisia, Yemen and elsewhere. But these differences is just about the degree of the influence of Islam in national politics and policies.
The Arab uprising is promising FREE ELECTION. It is not an easy ride. The road ahead is a bumpy one, with no alternative. The ‘new’ electoral system. Whatever it be, will end up at a less modern, more populist, less secular political system, with an increased presence of Islam.
Like revolutionised Iran, there will be winners and losers across these societies. Despite the fact that elected government is the most capable government in creation and preservation of social consent and social cohesion, nevertheless it is highly likely that the ruling secular sections of society will be worse off. Such demotion usually leaves a negative impact on the political process, diverting them to collaborate with moderate Islamists to isolate extremists. On the other hand, extremists usually maximise their pressure to isolate and repress non-religious parties to exclude them from political life. Wherever moderate and extreme Islamists have joined together to fight non-religious parties, the ultimate outcome has been disastrous.

II. It Means Peace-Building in Real Terms
On September 17 1978, following thirteen days of secret negotiations, the Egyptian President, Anwar El Sadat, and the Israeli Prime Minister, Menachem Begin, signed up The Camp David Accords.
However, a third of a century on, severe tensions are present, illustrated by the destroying of a concrete wall in front of the Israeli embassy in Cairo, and the subsequent departure of its diplomats back to their home country. Israeli delegations were similarly confronted in Oman, Jordan and other partners of ‘peace accords’.
Arab Spring surfaced the facts that the ‘peace accords’, commissioned by the US, despite of its compliance of the signatory governments, could not gain the support of ordinary citizens around the Arab World. Anvar Sadat, and his successor Hosni Mubarak, did not need find themselves to acquired the consent or support of their own people behind what they’d done with Israel. The deal was done in absence of the people. They were totally ignored.
Such ignorance happened because the nationalistic movements of the post-War decades in the Middle East were mostly based on the middle and upper classes of the Islamic world. They were not able to take on board the main bulk of the population. The Egyptian and Israeli leaders signed the Camp David Accords, yet, only one of them had the consent of the majority of its own nation behind his signature. The other partner of the peace accord had not get such support, whilst the unstoppable process of modernisation was awakening the society as a whole by generation of citizens who were aware of their voting power. It meant, if anybody wants to sign on behalf of Egypt, then he should get the vote of the nation first.
The so-called 1953‘coup’ in Iran, as well as the Camp David accords, had a colossal impact on the political psychology of both Iranians and Egyptians. The main bulk of the nationals, not only did not take any role in these events, but also were humiliated, ignored or even repressed. Decisions of 1953 in Tehran, and 1978 in Camp David, also contaminated the process of defining and developing ‘national identity’ by injection of a distorted the concept of the West and modernity in the memory of the nationals of both countries.
There is no supporting evidence that the leaders who caused the events 1953 and/or 1978 did not observe the ‘national interests’ of Iran and/or Egypt. Nonetheless history confirms they failed to sustain a minimum support or consent from the main social groups of their own people.
If you fail to take your own people on board while you are making your historic decisions, then you are letting your people to perceive that you are not a leader who takes care of national interest. Even worse, you will be seen, through the those eyes who were ignored, as a leader who is listening to foreign powers. Even worse, your international partners will be portrayed in the eyes of your own people as an ‘enemy’.
It is safe to say that if the US support of Iran’s, or Egypt’s, dictators was not so harsh, then the extent of hatred and fear of the West, could be less or relaxed.
A new horizon has been opened to the Arab World. The core element of the new era is the presence and involvement of ordinary citizens in the current affairs of their own country. Whoever takes office should have an open ear and should listen to his/her people’s voice. It means nobody, no matter how talented or powerful, will be able to sign an accord on behalf of the nation without taking them on board. In this context, the Arab Spring means a new beginning for the Middle East Peace Process. Whoever sits behind the steering wheel in Cairo will not be able to drive if s/he does not take their own people on board or into account. The peace-building process needs trust-building, first, between the government and its own people, then with opponent states.

***
Arab Spring, in the mean time, means inspection of a new peace process, but this time in its real term: peace between the people and not just rulers.
The voice of ‘where is my vote’, which was heard after the presidential election in Iran, is echoing throughout the region.
The Arab Spring means that an ‘easy government’ is not possible anymore. Both sides of policy making has become much more complicated and uncertain. It has resulted in the call for more understanding, tolerance and accommodation from the more modernised, privileged classes, for the sake of democracy. It also, asks privileged, Western countries, active in the region, particularly Israel, for the same thing.
The Arab Spring will bring about governments different of those that are toppled now, not only in terms of their make-up, but the way they behave with their own people. The days in which the voice of the people of the Middle East can be left unheard are over.


Farrokh Negahdar, 1946,

Born in a middle class civil servant family, an activist and thereafter a leader of Iranian student movement during the 60s. He was held in prison for about 10 years, (1968-1978). He was convicted because of his role in student movement and also because of his membership in the founder group of Fadaian Organisation.
Farrokh Negahdar rejoined to Fadaian after his release from prison and soon after was was recognised as the leader of the whole movement. He was formally elected as the leader of the Organisation of Iranian People’s Fadaian (Majority), OIPFM, http://www.fadai.org, in May 1982 and held the position until August 1990. He is living abroad, in exile, since May 1983. He is married to Saba and has got one son, 29.
Farrokh Negahdar is a well-known left politician and influential political activist and theorist, who has got interests in the area of decision science, policy process and policy analysis. A selection of his works, which covers the period of 1990-1997, is published in ‘Democracy for Iran’ (1997) (http://www.iran-emrooz.net).
Farrokh Negahdar is one of the most credible and demanded political analysts on Iranian domestic and foreign politics and policies.
Farrokh Negahdar is graduated form the University of London. He is awarded BSc in Economics and Politics and two masters, in Public Policy and Education. His dissertation is about the invention of models of Policy Analysis by employment of the basic concepts of microeconomics, as metaphors, in the area of policy making and policy analysis.
Farrokh Negahdar is among the founders of the United Republicans of Iran, http://www.jomhouri.com, a broad-church, non-monarchist, non-islamist alliance of freedom lovers of Iran.
An archive of his works, from the threshold of the Iranian Revolution 1979, up to date can be found in his personal Persian website, http://www.negahdar.info

email: .(JavaScript must be enabled to view this email address)
email: .(JavaScript must be enabled to view this email address)
Skype: farrokh1946
Twitter: twitter.com/farrokh1946
http://www.twitter.com/farrokh1946
Facebook: http://www.facebook.com/Farrokh1946
website: http://www.negahdar.info
Mobile: (44) 7932 714 322






Bookmark and Share
©negahdar.info