تا كي؟ تا كجا؟ تا چند؟ چرا؟

02.05.18 | فرخ نگهدار


طهماسب جانم!

ساعت ٣ و نيم صبح بود كه، قبل از شروع به كار، صدای دینگِ رسيدن ايميل چشمم را به سمت گوشی چرخاند: رفیق حسن جعفری بود. نوشته بود: “رفیق دیرینه ما، دکتر فزرانه صابري ساعتي پيش ما را ترك كرد.”

و آهي به درازاي ٤٥ سال وجودم را فسرد. تو در این نیم قرن بازهم «لحظه هاي وداع» را کم شاهد نبوده ای. اما این وداع از نوع دیگر بود: کاردی به استخوان بود، پتکی بر گیجگاه. این بار روح زندگی را از تو گرفتند. همه جانت رفت، به یک آن.

روزهای دشوار
روزهای دشوار

ياد آن لحظه افتادم كه گفتي در خانه تيمي، چشم بسته با برادر، خواسته بودي او را ببيني. گفتند خلاف مقررات است. و تو پنهاني دستش را فشردي و آن آخرين آن بود. علي اكبر روز ٨ تیر با حميد و همرزمان رفت.

انقلاب كه شد همه رفقا جان گرفتند و كارها در چارسوي كشور رونق. ایران پر شد از شادي ها و عشق ها و خرمن شكوفه ها. سازمان اصفهاني وگيلك و آذري را به خوزستان فرستاد و حاصلش وصلت سه خواهر شوريده شد با طهماسب و مجتبي و عباس.

خانه صابري ها سنگر وستاد سترگ سازمان بود و بانو و مریخ و فرزانه میزبان هرآنکس که سودای فدایی در سر داشت.

اما نقش بی بدیل صابري ها وقتي عيان تر شد كه با هجوم به حزب و سازمان صداقت، گذشت و فداكاري باز از نو معيار فدايي شد.

طهماسب جان!

فدایی بودن تو و فرزانه، بانو و عباس، و مريخ و مجتبی، ناجي جان دهها و صدها عضو و هودار فدايي شد. همه ایستادید و از جان مایه گذاشتید. صابری ها و عشق هاشان از جنس همان فدائیانِ آغازگرِ آن راهِ خطر خیز شدند؛ پرشهامت، از خویشتن گذشته، و بس پرامید.

عباس و فرزانه، مجتبي و مریخ، و عباس و بانو خوب می دانستند که به کدامین «دامگه حادثه» پا می گذارند. شما خود تصمیم گرفتید که بمانید و به یاران خود کمک کنید. شما می توانستید همه چیز را بگذارید و بروید. اما ماندید، نه به خاطر ایمان به آموخته ها، که به خاطرنجات یاران و همراهان. تصمیم شما به ماندن چشم بسته نبود. شما می دیدید و می دانستند که خطر تصادف با گزمگان تا کجاست. و صد افسوس که حادثه رخ داد و عباس و مجتبی به دام افتادند و نام نیکشان به فهرست بلند قربانیان فاجعه 67 افزوده شد.

درست 2 سال پس از فاجعه 67 دیوار برلین فروریخت و درست 2 سال بعد اتحاد شوروی فروپاشید. و این پایان دهشتناک ویرانی كاخ آرزوهای ما بود. بیشماری از ما فداییان خلق، که یک دهه قبل را سر به آسمان می سودیم، چهار دست و پا به زمين چسبيدیم که باد ما را با خود نبرد. کسانی از ما خود را چشم ها پنهان کردند، کسانی به سم پاشی و دشنام گویی علیه این و آن روی کردند. و تنی چند هم ساده دلانه به بازماندگان از نظام سلطنت دل بستند.

و هنوز داغ مجتبی و عباس بر دل ها بود که خبر سوختن محمد صابری، شاخه همخون جدا مانده از سه خواهر، در آتشِ برخاسته از یک تصادف مشکوک را آوردند. فزرانه صابري در زير این همه آوارها نه دست عشق را رها كرد، نه با آموختن وداع گفت، نه از ياران فدايي اش جدا ماند، و نه چشمان در دیدن جهان کج بین.

شما از نوادري بوديد كه از باد نلرزیدید. شما سه هندوانه را با یک دست برداشتيد:

هم دست يكديگر و نگار جان و علي جان و دیگر عزیزان را رها نكرديد، هم هر جا که توانستید دست برای گذر از تنگدستی ها از گرفتن دست هيچ رفیقی، از جمله من و صبا، دريغ نكرديد. كم نيستند كساني مثل ما، با حاصل ١٦ ساعت كار روزانه تو و فرزانه، گليم از آب بيرون كشيدند. و هم در یادگیری و نوسازی فکر و بازشویی چشم خود سرآمد شدید.

و اعجاز بزرگ فرزانه این است که او، برخلاف پنداشت پیشینیان، فرزانه با قربانی کردن خود غیرممکن را ممکن نساخت. او با ساختن خود، غیرممکن ها را ممکن ساخت. او در سخت ترین سال ها لحظه اي از آموختن باز نيايستاد. 25 سال پیش او با آموختن زبان آلمانی شروع كرد، به دانشگاه رفت و با درجه ممتاز در اقتصادِ محيط زيست از دانشگاه برلين درجه دکترا گرفت و در دو رشته اقتصاد و شیمی مدرس شد. فرزانه خود را فدای هیچ کس نکرد. او خود را ساخت تا چرخاننده چرخ زندگی باشد. او تمام عمر چون كوه پشت طهماسب و علي و نگار ايستاد و به زندگي خود و همه عشق هایش جان و معنا داد.

آنچه فرزانه و طهماسب در اين 25 ساله در برلين ساختند از “فيض روح القدس” نبود. مددِ شور و عشقي بود كه هر دو در وجود خود داشتند.

كمتر از دو سال پيش بود. كارت دعوت به عروسي نگار و دومينيك را براي صبا و بهمن و من فرستاديد. و ما می دانستيم که لحظه هاي جانبخش عروسي نگار جان با خبر هولناك خزيدن غده اي بدخيم در جگر فرزانه جان همراه است.

در جشن عروسي موبايل ها بود که مي چرخيد لحظه هاي بي تكرار را بر دیواره زمان می نوشت. و تو در چشم خانه ها می دیدی همآغوشی هراسناک بدخیم را با شور زندگی. تو می دیدی سراندازي پايكوبي پدر را گویی در ميانه میخانه مي رقصد و مي رقصد كه تا به عشق هایش بگوید مست می عشق است و تا او هست او هم هست. همه ديديم تاب نرم رقص اشک را در نگاه نگران نگار را كه با هر دم و بازدم بر گونه مي غلطيد طعم عشق را با غم را در فضا در هم می آمیخت.

طهماسب جان!

خوب مي دانم كه تو حس مي كني، نه عصاي دستت را، كه معناي هستي ات را از دستت گرفته اند. اما با آنچه كه همه ما از تو آموخته ایم خوب می دانیم که وجود فرزانه ات تا همیشه پشتیبان علی و نگار و نورسیده اش، و نقطه اتکای همه رفقایت خواهد بود. یاد قهرمانی و اعجازهای فرزانه صابری و وجود زلال و سرزنده طهماسب وزیری را هرگز هیچ کس از ما نخواهد گرفت.

زنده باشی رفیق

عروسی نگار - برلین - ژوئن 2016
عروسی نگار - برلین - ژوئن 2016


و حالا، دو سال بعد ثمر عشق نگار و دومینیک چشم بر زندگی گشوده است.
و کمتر از دو سال بعد ثمر عشق نگار و دومینیک چشم بر زندگی گشود.